تبریز و دکتر
دیروز تبریز بودیم از صبح رفتیم پدرشوهر وقت دکتر داشت منو مادرشوهر وپدرشوهر وعشق جان
ساعت ۱۲بود رسیدیم مطب تو ساختمان قاعم بود ولی متاسفانه دوکتر معرفی شده مسافرت بود حامد پرسیده بود گفته بودن رفته سفر دوشنبه برمیگرده😑
دیگه رفتیم یه کلیینیک حامد وقت گرفت از یه دکتر رفتیم نشستیم تو نوبه ۱۵مین بعدش نوبمون بود که دکتر نگاه کرد وگف باید بره سونو ونمونه برداری تا عمل بشه😕
آدرس یه آزمایشگاه هم نوشت زنگ زدیم به برادرشوهر اون از دکتر خودش آدرس یع دکتر دیگه گرفته بود
راه افتادیم سمت اون دکتر مطبشو پیدا کردیم که گفتن ساعت ۳منشی میاد بیاین وقت بگیرین مام دیدیم هنوز خیلی وقت داریم
رفتیم نهار بعد نهارم رفتیم ایل گلی😊
مادرشوهر وپدرشوهر نشستن من وحامد کلی گشت زدیم دور استخر وعکس اینا گرفتیم ساعت ۳حامد رفت شماره گرفت اومد
منشی گفته بود دکتر ساعت ۶میاد مام ۵ونیم رفتیم مطب یکم نشستیم مطب پر بود از چند نفرم سوال کردیم که گفتن دکتر خیلی خوبیه
یه خانوم نشسته بود پیش مادرشوهر هی منو نگا میکرد ومیگف عروست خیلی خوشگله ماشالله😁فک کنم ۶باری گف بعد هی میپرسید اون یکی عروست هم قشنگه مادرشوهرم میگف اونم خوبه اونم یه جور دیگس😂
من عادت کردم کلا هرجا برم تو معرض دیدم همه نگا میکنن😯والا زیادم خوشگل نیستم😕😆
حالا تو مطب یه مرده هم بود تقریبا همین حامد با خانومش اومده بود هی این زیر چشمی منو نگا میکرد میخواستم فکشو بیارم پایین عوضی کثافت😡
ساعت ۷نوبتمون شد من بیرون منتظر موندم بعد بیرون اومدن دکتر نوشته بود بیمارستان شهریار بستری بشه نمونه برداری کنن اگه تو نمونه چیزی نباشه عمل میکنن اگر خدایی نکرده چیزی باشه ۱ماه باید قرص اینا بخوره بعد عمل بشه😑
اووووو نزدیک عروسی موقع فروختن مرغا این مریضی هم شده گوز بالا گوز😡
بیچاره پدرشوهر خدا کنه چیزی نباشه زودتر عمل بشه وخوب بشه🙏🙏🙏
البته دکتر گفته بود چیز نگران کننده ای نیس ولی خو آدم میترسه دیگه
دیگه اومدیم بیرون سوار ماشین شدیم راه افتادیم
براشامم بناب کبابی خوردیم😊
اووف ایناروزا من دارم استرس میکشم چه برسه به جاری😕
خدا کنه خوب شه زودی اه اصلا حالم گرفتس😑
ازاون طرفم به فکر مسافرتمم اگه عمل بشه بعد عروسی مسافرت مام یا کنسل میشه یا وقتش عوض میشه هوووووففف اعصابم خرابه😐😢
کلا اینجوریم از الان دارم غصه میخورم اینقدر بدم میاد از این اخلاقم😳
دیروزساعت ۱۰ونیم بود رسیدیم خونه لباسامونو در آوردیم افتادیم تو تخت خواب یکم باحامد حرفیدیم یکم نازم کرد یکم من خودمو لوس کردم خوابیدیم😍
قراربود صبح بریم بساری بشه برا نمونه منم میخواستم برم گوشیم زنگ زد خواب آلو جواب دادم دیدم خیاطمه میگه بیا لباستو ببر حاضره😊
ساعت نگا کردم ۱۰صبح😲زنگ زدم به حامد گف ما رسیدیم تبریزگفتم چرا منو ببدار نکردی گف اینقدر ناز خوابیدی بودی دلم نی اومد بیدارت کنم گفتم خسته ای بخواب
یکم حرفیدیم قطع کردم تا ساعت ۱۲تو جام بودم بعدشم دیدم وضع خونه خرابه گردگیری و جارو اینا کشیدم برا نهارمم چند تیکه گوشت خوردم😐
زیاد میل نراشتم همشم با عشق جان در ارتباطیم هنوز تا الان دکتر نی اومده😞
مامانم زنگید بیا خونه ما نرفتم حسش نبود😩
این شهریور کوفتی تموم بشه مردم از بس استرس کشیدم😑
« بسم الله الرحمن الرحیم