حنابندون
سه شنبه که رفتیم تبریز هم قرار بود جواب آزمایش بابارو بگیریم همم میخواستم خرید کنم😊
اول رفتیم بیمارستان شهریار جواب گرفتیم خداروشکر هیچی نبود🙏🙏🙏
کلی نذر ونیاز کردم خداهمه رو خوشحال کنه
دیگه رفتم به مادر شوهر زنگیدم گفتم بغضمم ترکید دیگه گریه خوشحالی بود☺
بعدشم رفتیم به گشتن متاسفانه هیچی نخریدم😕
ساعت ۱۲شب بود رسیدیم خونه خسته خوابیدیم
صبحم که ساعت ۹ونیم بیدار شدم حامد رفت کاربانکیشو بکنه منم یکم خونه رو مرتب کردم قرار بود حامد برام پودر موبر بگیره برم حموم دیگه حامد رسید دوش گرفتیم
حاضرشدیم بریم از اونجام میرفتم آرایشگاه لباس هم برراشتم اول رفتم پلک خریدم بعد مامانم زنگید منم ببرید کفش بخرم
دیگه مامانم برداشتیم رفتیم میاندواب حالا مگه کفش مورد پسند بود😕
کلی گشت زدیم یه جفت کفش قرمز یکی هم مشکی خریدم برگشتیم
رفتم لباسمو پوشیدم ایراد اینا نداشت گفتم مامان خودت بیار تالار اونجا میپوشم اول قرار بود لباس حنا خودمو بپوشم
بعدشم رفتیم خونه مادرشوهر اونم کفشامو دید گف از قرمز زهرام خریده خخخخ
ازاونجام زود رفتم یه گل سر خریدم عشق جان منو گذاشت آرایشگاه رفتم دیدم زهرام اونجاست
از ساعت ۳آرایشگاه بودیم تا ۷ اول آرایشمو کرد من رژ بنفش میخواستم دیگه برا زهرا زده بود منم قرمز زد بعدشم شنیون
اول زهرا اینا رفتن آتلیه چون مام همون آتلیه میرفتیم دیگه دیر شد منم اعصابم خراب شد😡۱ساعت منتظر بودیم بعد به ساعت اونا تموم شدن ما رفتیم چندتا عکس گرفتیم زودی رفتم تالار بلافاصله هم عروس داماد اوندن زهرام خوشگل شده بود
منم همه پسندیدن تو آرایشگاه میگفتن عروس تویی😊
دیگه تا ساعت ۱۲بزن وبرقص بود اون وسطا هم من رقص فارسی تک نفرمو اجرا کردم همه خوششون اومده بود😍
بعد تالارم یه ساعت رفتیم خونشون برن وبرقص کردیم نخود نخود هرکه رود خانه خود
مام اومدیم منم رفتم دوش گرفتم تخت خوابیدم😂
اینم گزارش حنا بندون فردام عروسی هستیم


اولش که حامد گف نرو ولی بعدش گفت برو



عروس خود شیرینم اصن نیستم




« بسم الله الرحمن الرحیم